سیاهچاله

۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۹ بهمن ۰۴ ، ۱۵:۱۸
آدمک کوچک

بسمه تعالی



همیشه نگاهی که مردم باستان به خدایانشون داشتن برام جای تعجب داشت. موجودات بی رحمی بودن که هیچ اهمیتی به مفاهیمی مثل عدالت یا شفقت نمی دادن. بی مهابا و حد و مرز مجازات می کردن و با خسّت و حیله دوزانه پاداش می دادن. با هر زن و مردی که می خواستن به هر شکلی همبستر می شدن و جنگ به راه می انداختن و سر چیزهای بچه گانه خشمگین می شدن. آدمیزادگان همه برای اون ها بازیچه بودن.


از بین همه اون ها پرومتئوسِ بی معبدی که باید با ذره بین توی حکایت ها دنبالش بگردید کسی بود که انسان ها رو نخستین بار به وجود آورد. خواست زیبا و عاقل باشن و خداگونه. هرچند که جرات نکرد چیز بیشتری بهشون بده و بابت همون شعله آتشی که به آدم ها داد هم حسابی مورد عنایت زئوس قرار گرفت و اگر به یونانی ها باشه تا الان هم در قفل و زنجیره.


دلم می خواست بیشتر بنویسم و این اساطیر به خیلی چیزای دیگه ربط بدم و تفسیر کنم و... ولی حس و حالش نیست.

شبتون خوش،

فعلا.

۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۷ بهمن ۰۴ ، ۰۱:۴۹
آدمک کوچک

محیط ویرایشگر متن بیان به شکل عجیبی نوشتن رو از سر و دست و دلم می اندازه. شاید گفتنش سوسول بازی باشه ولی این همه شلوغی و آپشن باعث می شن که حواسم پرت بشه. اینی که بخش اصلی دقیقا وسط صفحه نیست و دکمه های رنگی و آیکون ها و... ولی خب فعلا ناچارم باهاش بسازم. اصلا مگه قراره چی بنویسم که اینقدر دغدغه محیط ویرایشگر متن رو دارم؟

 

رشته تحصیلیم، مطالعات فردیم، شرایط و سبک زندگی و... همه دلیلی هستن بر اینکه از شرایط امروز جامعه و کشور و حال غریب همه بنویسم ولی دست و دلم هیچ رقمه به نوشتن راجع بهشون نمی ره. احساسی شبیه به مرحله انکار در سوگواریه. سوگ برای خیلی چیزا... جان هایی که از دست رفتن. شب و روزهایی که به وحشت گذشتن، زندگی که حالا تنگ تر از اون شده که آرزوهامون توش جا بشه و برای من بزرگترین غم این به جون هم افتادنمونه. این که دائم فاصله های بینمون بیشتر و بیشتر می شه و دردش رو خودآگاهانه یا ناخودآگاهانه احساس می کنیم. بگذریم.

 

ملی شدن نت توفیق اجباری شده تا بتونم کتاب هایی که قول خوندنشون رو به خودم داده بودم بخونم. کتاب خوبی که تراپیست نه چندان خوبم معرفی کرده بود رو شروع کردم اسمش "اعتماد به نفس"ـه از مک کی. کتاب "دولت مدرن و بحران قانون" رو که برای امتحان بخشیش رو خونده بودم کامل خوندم. چندتا کتاب نصفه نیمه رها شده توی فیدیبو دارم که خورد خورد دارم ادامه شون می دم. یکی شون "بار هستی" میلان کندراست که البته اسم اصلیش "سبکی تحمل ناپذیر روح"ـه، البته قبلا هم خونده بودم و هم فیلمش رو دیده بودم. دلم می خواست مانگا هم بخونم ولی نه به چیزی دسترسی آنلاین دارم و نه در حال حاضر تحمل چیزی که تموم نشده باشه رو دارم و فکر نکنم بتونم مجموعه کامل هیچی رو با قیمت مناسب توی فروشگاه های اهواز پیدا کنم. بگذریم...

 

فعلا

شبتون بخیر و خوشی باشه.

 

 

۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۶ دی ۰۴ ، ۰۱:۰۳
آدمک کوچک

به نام خدا

 

سلام،

موقتا اینجا می نویسم و حقیقتا ترجیحم این بود که توی وبلاگ اصلی خودم توی بلاگفا بنویسم.

چی بنویسم؟ مهم نیست. نه دل و دماغش رو دارم که به راه و رسم درست اوّلین پست وبلاگ رو به معرفی مختصر نسبتا مفصل خودم اختصاص بدم و بگم چنینم و بهمان و نه شور و هیجان این رو دارم که مثل موافق و مخالف و اینوری و اونوری از اون چیزی که توی کوچه ها داره اتفاق می خوره چیزی بگم. می نویسم برای نوشتن. می نویسم چون از معدود چیزهاییه که به حیات مربوطم می کنه. 

می نویسم از چهارتا گلدونم که بالاخره اون دوتاییم که فکر می کردم بذرشون قرار نیست سبز بشه، سبز شدن و از خاک سر بیرون آوردن و حس و حالی که بهم دادن غریب بود. می گم غریب بود چون بزرگی شادیش رو حس می کردم. این که سرتاسر وجودم رو می گرفت و هیچ گوشه ی وجودم نفی ش نمی کرد یا باهاش تعارضی نداشت و با این وجود دلم نمی خواست از جا بپرم یا اون حال در پوست خود نگنجیدن رو نداشت. شادی گیاهوارانه‌ای داشت و داره. انگار هر چیزی توی این دنیا حس و حالی رو به ما می ده که از ذات خودش براومده باشه. نمی دونم و به این فکر می کنه که غم دیدن رود و دریا فرضیه ام رو رد می کنه یا تایید؟

 

فعلا فقط همین. 

۵ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۳ دی ۰۴ ، ۰۰:۲۰
آدمک کوچک