زاپاس
به نام خدا
سلام،
موقتا اینجا می نویسم و حقیقتا ترجیحم این بود که توی وبلاگ اصلی خودم توی بلاگفا بنویسم.
چی بنویسم؟ مهم نیست. نه دل و دماغش رو دارم که به راه و رسم درست اوّلین پست وبلاگ رو به معرفی مختصر نسبتا مفصل خودم اختصاص بدم و بگم چنینم و بهمان و نه شور و هیجان این رو دارم که مثل موافق و مخالف و اینوری و اونوری از اون چیزی که توی کوچه ها داره اتفاق می خوره چیزی بگم. می نویسم برای نوشتن. می نویسم چون از معدود چیزهاییه که به حیات مربوطم می کنه.
می نویسم از چهارتا گلدونم که بالاخره اون دوتاییم که فکر می کردم بذرشون قرار نیست سبز بشه، سبز شدن و از خاک سر بیرون آوردن و حس و حالی که بهم دادن غریب بود. می گم غریب بود چون بزرگی شادیش رو حس می کردم. این که سرتاسر وجودم رو می گرفت و هیچ گوشه ی وجودم نفی ش نمی کرد یا باهاش تعارضی نداشت و با این وجود دلم نمی خواست از جا بپرم یا اون حال در پوست خود نگنجیدن رو نداشت. شادی گیاهوارانهای داشت و داره. انگار هر چیزی توی این دنیا حس و حالی رو به ما می ده که از ذات خودش براومده باشه. نمی دونم و به این فکر می کنه که غم دیدن رود و دریا فرضیه ام رو رد می کنه یا تایید؟
فعلا فقط همین.

اینجا بنویسی دیگه بلاگفا نمیری :)